گره چو غنچه نباید زدن به تار نفس
فکندنی است ز سر چون حباب بار نفس
۱زمانه صد سحر از هر کنار میخندد
به ضبط کار تو و وضع استوار نفس
۲خوش آن زمان که شوی در غبار کسوت عجز
چو شعله بر رگ گردن بلند بار نفس
۳اشارهایست به اهل یقین ز چشم حباب
که دیده وانشود تا بود غبار نفس
۴به سوی خویش کشد صید را خموشی دام
سخن ز فیض تامل شود شکار نفس
۵ز موج بحر مجویید جهد خودداری
چه ممکن است درآمد شد اختیار نفس
۶متن چو صبح در انکار هستی ای موهوم
گرفته است جهان را هوا سوار نفس
۷در این محیط که هر قطره صد جنون تپش است
شناخت موج گهر قیمت وقار نفس
۸شب فراق توام زندگی چه امکان است
مگر چو شمع کند سعی اشک، کار نفس
۹به چاک پیرهن عمر بخیه ممکن نیست
متاب رشتهٔ وهم امل به تار نفس
۱۰فلک به ساغر خمیازه سرخوشم دارد
چو صبح میکشم از زندگی خمار نفس
۱۱تأملی نکشیدهست دامنت ورنه
برون هر دو جهانی به یک فشار نفس
۱۲فروغ دل طلبی خامشی گزین بیدل
که شمع صرفه ندارد به رهگذار نفس
۱۳