چو ابر و بحر ز لاف سخا پشیمان باش
کرم کن و عرق انفعال احسان باش
۱بساط این چمن آیینهداری ادب است
چو شبنم آب شو اما به چشم حیران باش
۲حضور آبلهٔ پا اگر به دست افتد
قدم بر افسر شاهی گذار و سلطان باش
۳زخون خود چو حنا رنگ تحفه پردازد
گل وسیلهٔ پابوس خوش خرامان باش
۴چه لازم است کشی رنج انتظاریها
جگر چو صبح به چاکی ده و گلستان باش
۵ز مشرب خط و خال بتان مشو غافل
به حسن معنی کفر آبروی ایمان باش
۶هوا پرستی جمعیت از فسرده دلی است
چو گرد بر سر این خاکدان پریشان باش
۷کجاست وسعت دیگر سواد امکان را
چو شعله در جگر سنگ داغ جولان باش
۸ز فکر عقدهٔ دل چون گهر مشو غافل
دمی که ناخن موجت نماند دندان باش
۹دلیل مطلب عشاق بودن آسان نیست
به نامهای که ندارد سواد عنوان باش
۱۰به ساز حادثه هم نغمه بودن آرام است
اگر زمانه قیامت کند تو توفان باش
۱۱به جز فنا نمک ساز زندگانی نیست
تمام شیفتهٔ اینی و اندکی آن باش
۱۲در این چمن همه عاجز نگاه دیداریم
تو نیز یک دونگه در قطار مژگان باش
۱۳چه ننگ دلق و چه فخر کلاه غفلت توست
به هر لباس که باشی ز خویش عریان باش
۱۴دلیل وحدت از افسون کثرتی بیدل
همین قدر که به جسم آشنا شدی جان باش
۱۵