بهار صنع چو دیدیم در سر و کارش
به رنگ رفته نوشتم براتگلزارش
۱به آسمان مژهٔ من فرو نمیآید
بلند ساختهٔ حیرتیست دیوارش
۲رهایی ازکف صیاد عشق ممکن نیست
کمند جای نفس میکشدگرفتارش
۳به خاک خفتهٔ دام تواضع خلقم
چو سجدهایکه فتد راه در جبین زارش
۴به وضع خلق برآیا ز دهرگوشهگزین
گهر سریستکه دربا نمیکشد بارش
۵ز شیخ مغز حقیقت مجوکه همچو حباب
سری ندارد اگر واکنند دستارش
۶ندارد آن همه تعلیم هوش غفلت عام
به راه خفته به پا میکنند بیدارش
۷چو شمع بلبل ا:ن باغ بسکه عجز نماست
شکستن پر رنگ است سعی منقارش
۸خرام یار ز عمر ابد نشان دارد
در آب خضر نشستهستگرد رفتارش
۹ادب ز شرم نگه آب میشود ورنه
شنیدهایم که بیپرده است دیدارش
۱۰ره جنونکدهٔ دل گرفتهای بیدل
به پا چو آبله نتوان نمود هموارش
۱۱