هوس وداع بهار خیال امکان باش
چو رنگ رفته بهباغ دگر گلافشان باش
۱کنارهجویی ازین بحر عافیت دارد
وداع مجلسیانکن ز دور گردان باش
۲گرفتم اینکه به جایی نمیرسد کوشش
چو شوق ننگ فسردن مکش پر افشان باش
۳بقدر بیسر و پاپیست اوج همتها
به باد ده کف خاک خود و سلیمان باش
۴نظارهها همه صرف خیال خودبینی است
بهدهر دیدهٔ بیناکجاست عریان باش
۵اگر گدا ز دلی نیست دیدهای بفشار
محیط اگر نتوان بود ابر نیسان باش
۶سراسر چمن دهر نرگسستان است
تو نیز آینهای بر تراش و حیران باش
۷به دام حرص چو گشتی اسیر رفتن نیست
به رنگ موج زگردابها گریزان باش
۸مگیر این همه چون گردباد دامن دشت
بقدرآنکه سر از خودکشیگریبان باش
۹شرار کاغذم از دور میزند چشمک
که یک نفس بهخود آتش زن و چراغان باش
۱۰جنون متاع دکان خیال نتوان بود
بههر چه از هوست واخرند ارزان باش
۱۱دربن زمانه ز علم و هنرکه میپرسد
دو خرگواه کمالت بس است انسان باش
۱۲خبر ز لذت پهلوی چرب خویشت نیست
شبی چو شمع دربن قحطخانه مهمان باش
۱۳چو شانهات همهگر صد زبان بود بیدل
ز مو شکافی زلف سخن پشیمان باش
۱۴