به بر کشید ز بس جوش نازکی تنگش
فشار چین جبین ریخت با عرق رنگش
۱درین چمن سر و برگ حضور رنگ کراست؟
حنا اگر نکشد دامن گل از چنگش
۲گلی که بوی وفای تو در نظر دارد
به سنگ هم چه خیال است بشکند رنگش
۳به حیرتم چه تمنا شکست دامن اشک
که درد آبله پایی نمیکند لنگش
۴خرد نداشت سر و برگ نشئهٔ تحقیق
ز یک دو جام رساندم به عالم بنگش
۵تلاش وادی نومیدیام از آن بیش است
که اشک سبحه کشد در شمار فرسنگش
۶مزار کوهکن آن دم که بیچراغ شود
فتیله ترکند از خون من رگ سنگش
۷اگر ز آینهٔ دل غبار بردارند
عبیر پیرهن کعبه جوشد از رنگش
۸نیافتیم در این عبرت انجمن سازی
که چون سپند نغلتد به سرمه آهنگش
۹به خویش باز نشد چشم ما ز وحشت عمر
دگر چه کار گشاید ز فرصت تنگش
۱۰به چار سوی تامل نیافتم بیدل
ترازویی که گرانتر ز دل بود سنگش
۱۱