اگر چو غنچه میسر شود شکستن خویش
توان شنید صدای ز دام جستن خویش
۱مقیم منزل تحقیق گشتن آسان نیست
بده غبار دو عالم به باد جستن خویش
۲خموش گشتم و سیر بهار دل کردم
در بهشت گشودم چو لب ز بستن خویش
۳به رنگ شمع در این انجمن جهانی را
به سر دواند هوای ز پا نشستن خویش
۴خیال دوست به هر لوح نقش نتوان بست
به آب حیرت آیینه هست شستن خویش
۵چه ممکن است تسلی به غیر قطع نفس
ز ناله نیست رها تار بی گسستن خویش
۶ز دود تنگ فضای سپند این محفل
به دوش ناله گرفتهست بار جستن خویش
۷در این محیط که جز گرد عجز ساحل نیست
مگر چو موج ببندید برشکستن خویش
۸چو گل نه صبح کمینیم و نی بهار پرست
شکفتهایم ز پهلوی سینه خستن خویش
۹کمند صید حواس است گوشهگیری ها
نشستهایم چو مضمون به فکر بستن خویش
۱۰شکنج دام بود مفت عافیت بیدل
چو بوی گل نکنی آرزوی رستن خویش
۱۱