نمیشود کس ازین عبرت انجمن محظوظ
مگر چو شمع کنی دل به سوختن محظوظ
۱در جنون زن و از کلفت لباس برآ
چه زندگیست که باشد کس از کفن محظوظ
۲نفس نمانده هنوز از ترانههای امل
چو دود شمع خموشی به ما و من محظوظ
۳جهان قلمرو امن است اگر توان گردید
چو طبعکر به اشارت ز هر سخن محظوظ
۴ز دور گردی تمییز خلق کم دیدیم
که کس نرفته به غربت شد از وطن محظوظ
۵درین بساط نیفتاد چشم عبرت ما
به رفتنی که توان شد ز آمدن محظوظ
۶ز تردماغی وضع ادب مگوی و مپرس
ز یوسفیم به بویی ز پیرهن محظوظ
۷کراست وسوسهٔ هستی از حضور عدم
نشستهایم به خلوت در انجمن محظوظ
۸ز رقص بسملم این نغمه میخورد بر گوش
که عالمی است به این رنگ پر زدن محظوظ
۹به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل
به حرف و صوت نیابی کسی چو من محظوظ
۱۰