گرفته اشک مرا دیده تا به دامان رقص
چنین که داد ندانم به یاد مستان رقص
۱شرار خرمن جمعیت است خود سریت
غبار را چو نفس میکند پریشان رقص
۲اگر ز بزم جنون ساغرت به چنگ افتد
چو گرد باد توان کرد در بیابان رقص
۳طرب کجاست درین محفل ای خیال پرست
که نغمه غلغلهٔ محشر است و توفان رقص
۴درین ستمکده گویی دگر نمیباشد
سر بریدهٔ ما میکند به میدان رقص
۵ز اضطراب دل، اهل زمانه بی خبرند
بود تپیدن بسمل به پیش طفلان رقص
۶فضولی آینهٔ دستگاه کم ظرف است
به روی بحر کند قطره وقت باران رقص
۷ز خود تهی شو و شور جنون تماشا کن
به کام دل نکند ناله بی نیستان رقص
۸گشاد بال درین تنگنا خجالت داشت
شرار ما به دل سنگ کرد پنهان رقص
۹نفس به ذوق رهایی است پر فشان خیال
و گر نه کس نکند در شکنج زندان رقص
۱۰مگر به باد فروشی غبار ما ورنه
ز خاک راست نیاید به هیچ عنوان رقص
۱۱مکن تغافل اگر فرصت نگاهی هست
شرار کاغذ ما کرده است سامان رقص
۱۲به اعتماد نفس اینقدر چه مینازی
به اشک صرفه ندارد به دوش مژگان رقص
۱۳به این ترانه صدای سپند میبالد
که تا ز خود نتوان رست نیست امکان رقص
۱۴تپش ز موج گهر گل نمیکند بیدل
نکرد اشک من آخر به چشم حیران رقص
۱۵