ز گفتوگو نیامد صیدِ جمعیت به بند ما
مگر از سعی خاموشی نفس گیرد کمند ما
۱اگر از خاکِ ره تا سایه، فرقی میتوان کردن
جز این مقدار نتوان یافت، از پست و بلند ما
۲ز سیرِ برقتازانِ شررجولان چه میپرسی؟
که بود ازخودگذشتن اولین گامِ سمندِ ما
۳تو خواهی پرده رنگین ساز و خواهی چهره گلگون کن
به هر آتش که باشد، سوختن دارد سپند ما
۴از آن چشمِ عتابآلود، ذوقِ زندگانی کو؟
غمِ بادامِ تلخی برد شیرینی ز قند ما
۵ز جوشِ باده میباید سراغ نشئه پرسیدن
همان نیرنگ بیچونیست عرض چون و چند ما
۶اگر تا صانع از مصنوع راهی میتوان بردن
چرا در بند نقش ما نباشد نقشبند ما؟
۷چو شمع، از جستجو رفتیم تا سرمنزل داغی
تلاش نقشِ پایی داشت شبگیر بلند ما
۸نگاه عبرتیم اما در این صحرای بیحاصل
حریفِ صیدِ گیرایی نمیگردد کمند ما
۹نگردد هیچ کافر محوِ افسونِ غلطبینی
غبارِ خویش، شد در جلوهگاهت چشمبند ما
۱۰جهان توفان رنگ و دل همان مشتاق بیرنگی
چه سازد جلوه با آیینهٔ مشکلپسند ما؟
۱۱کمین نالهای داریم در گَردِ عدم بیدل
ز خاکستر صدای رفته میجوید سپند ما
۱۲