حیرت حسنیست در طبع نگهپرورد ما
شش جهت آیینه بالد گر فشانی گرد ما
۱مفت موهومیست، گر ما نام هستی میبریم
چون سحر، گرد نفس بودهست رهآورد ما
۲ما به هستی از عدم پر بیبضاعت آمدیم
باختن رنگی ندارد در بساط نرد ما
۳یک تأمل، چون نفس بر آینه پیچیدهایم
حیرت محضیم و بس، گر واشکافی گرد ما
۴دفتر ما هرزهتازان سخت بیشیرازه است
کو حیا تا نم کشد خاک بیابانگرد ما؟
۵چون سحر، بیهوده از حسرت نفسها سوختیم
آتشی روشن نشد آخر، ز آه سرد ما
۶نسخهٔ وحشتسواد چشم آهو خواندهایم
گر سیه گردد سراپا، نیست باطل فرد ما
۷شعله را خاکستر خود هم کم از شمشیر نیست
به که گیرد عبرت از ما، دشمن نامرد ما
۸چون جرس عمری تپیدیم و ز هم نگداختیم
سختجانی چند نالد بر دل بیدرد ما؟
۹بیدل اقبال ضعیفیهای ما پوشیده نیست
آفتاب عالم عجز است، رنگ زرد ما
۱۰