خارجآهنگی ندارد سبحه و زنّار ما
میدود مرکز همان سر بر خط پرگار ما
۱از ادبپروردگان یاد تمکین توایم
موی چینی میفروشد ناله در کُهسار ما
۲سعی ما چون شمع بیتاب هوای نیستیست
تا پر رنگیست از خود میکند منقار ما
۳گر همه مخمل شود خواب بهار اینجا توراست
سایهٔ گل پر عرقریز است در گلزار ما
۴تا نگه رنگ تأمل باخت پروازیم و بس
چون سحر تا کی شود شبنم قفس بر دار ما
۵بوی گل مفت تأملهاست گر وامیرسی
نبضواری در نفس پر میزند بیمار ما
۶ذرهایم از خجلت سامان موهومی مپرس
اندک هرچیز دارد خنده بر بسیار ما
۷شهرت رسوایی ما چون سحر پوشیده نیست
گل ز جیب چاک میبندند بر دستار ما
۸از ازل آشفتگیبنیاد تعمیر دلیم
موی مجنون چیدن است از سایهٔ دیوار ما
۹یأس پیری قطع کرد از ما امید زندگی
بسکه خم گشتیم افتاد از سر ما بار ما
۱۰همچو عکس آب، تشویش از بنای ما نرفت
مرتعش بودهست گویی پنجهٔ معمار ما
۱۱در خور هر سطر بیدل باید از خود رفتنی
جادهها بستهست بر سر قاصد از طومار ما
۱۲