آخر به لوح آینهٔ اعتبار ما
چیزی نوشتنیست به خط غبار ما
۱بزم از دل گداخته لبریز میشود
مینا اگر کنند ز سنگ مزار ما
۲آتش به دامن است کف دست بیبران
راحت مجو ز سایهٔ برگ چنار ما
۳ما و سراغ مطلب، دیگر چه ممکن است؟
در چشم ما شکست ضعیفی غبار ما
۴نقش قدم ز خاکنشینان حیرت است
امید نیست واسطهٔ انتظار ما
۵تمثال ما همان نفس واپسین بس است
آیینه هر نفس ننمایی دچار ما
۶تمکین به ساز خنده مواسا نمیکند
از کبک میرمد چو صدا کوهسار ما
۷غیرت ز بس که حوصلهسامانِ شرم بود
خمیازه هم قدح نکشید از خمار ما
۸رنگ بهار خون شهید از حنا گذشت
این گل که کرد تحفهٔ دست نگار ما؟
۹چون شمع، قانعیم به یک داغ از این چمن
گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما
۱۰سر برنداشتیم ز تسلیمِ عاجزی
زانو شکست آینهٔ اختیار ما
۱۱ای بیخودی بیا که زمانی ز خود رویم
جز ما دگر که نامه رسانَد به یار ما؟
۱۲گفتم به دل: زمانه چه دارد ز گیرودار؟
خندید و گفت: آنچه نیاید به کار ما
۱۳بیمدعا ستمکش حیرانی خودیم
بیدل! به دوش کس نتوان بست بار ما
۱۴