افتاده زندگی به کمین هلاکِ ما
چندان که وارسی، به سرِ ماست خاک ما
۱ ذوقِ گدازِ دل چهقدَر زور داشتهست
انگور را ز ریشه برآورد تاکِ ما
۲ بردیم تا سپهرْ غبارِ جنون، چو صبح
بر شمع خنده ختم شد از جیب چاک ما
۳ تاب و تب قیامت هستی کشیدهایم
از مرگ نیست آنهمه تشویش و باک ما
۴ کُهسار را ز نالهٔ ما باد میبرد
کس را به دردِ عشق مباد اشتراک ما
۵ قناد نیست مائدهآرای بزم عشق
لذت گمان مبر که زمخت است زاک ما
۶ پست و بلند شوخیِ نظّاره هیچ نیست
مژگان بس است سر به سَمَک تا سِماک ما
۷ آخر به فکر خویش فرورفتن است و بس
چون شمع کنده است گریبان، مغاکِ ما
۸ صیقل مزن بر آینهٔ عرض انفعال
ای جهد! خشک کن عرقِ شرمناکِ ما
۹بیدل! ز درد عشق بسی خون گریستی
تَر کرد شرم اشک تو دامانِ پاک ما
۱۰