ز فسانهٔ لبِ خامشِ که رسید مژده به گوش ما؟
که سخن گهر شد و زد گره به زبانِ سکته خروش ما
۱کُلهِ چه فتنه شکستهای که ز حرفِ تیغِ تبسمت
به سحر رسانده دماغ گل، لبِ زخمِ خندهفروش ما
۲نفس از ترانهٔ ساز دل چه فشاند بر سر انجمن؟
که صدای قلقل شیشه شد پری جنونزده هوش ما
۳به نگاه عبرتی آب دِه ز مآل جرأتِ جستجو
که به چشمت آینه میکشد کف پای آبلهپوش ما
۴به جنونی از خُمِ بیخودی زدهایم ساغر ما و من
که هزار صبح قیامت است و کفی ز مستی جوش ما
۵همه را ربوده ز دستِ خود، اثر نویدِ رسیدنت
ز وداعِ ما چه خبر دهد به دل شکسته سروشِ ما؟
۶تب شوق سجدهٔ نیستی، چه فسون دمیده بر انجمن؟
که چو شمع تا قدم از جبین، همه سر نشسته به دوشِ ما
۷ز نشاط محفل زندگی, به چه نازد امشب منفعل؟
قدحی مگر به عرق زند، ز خمار خجلت دوش ما
۸دگر از تعین خودسری، چه کشیم زحمت سوختن؟
که فتاد بر کف پا کنون، نگهِ چراغ خموش ما
۹نرسید فطرت هیچکس، به خیالِ بیدل و معنیاش
همهراست بیخبری و بس، چه شعورِ خلق و چه هوشِ ما
۱۰