به خیال آن عرق جبین ز فغان علم نزدی چرا
نفشرد خشکی اگر گلو ته آب دم نزدی چرا
۱ گل و لاله جام جمال زد، مه نو قدح به کمال زد
همهکس به عشرت حال زد تو جبین به نم نزدی چرا
۲ ز سواد مکتب خیر و شر، نشد امتیاز تو صرفهبر
اگرت خطی نبود دگر به زمین قلم نزدی چرا
۳ به عروج وسوسه تاختی، نفست به هرزه گداختی
ته پای خود نشناختی، مژهای به خم نزدی چرا
۴به تو گر ز کوشش قافله، نرسید قسمت حوصله
به طریق سایه و آبله ته پا قدم نزدی چرا
۵ ز گشاد عقدهٔ کارها همه داشت سعی ندامتی
در عالمی زدی از طمع کف خود بههم نزدی چرا
۶ اگر آرزو همهرس نشد، ز امید مانع کس نشد
طربت شکار هوس نشد، به کمین غم نزدی چرا
۷ به متاع قافلهٔ هوس چو نماند الفت پیش و پس
دم نقد مفت تو بود و بس، دو سه روز کم نزدی چرا
۸ خط اعتبار غبار هم به جریده تو نبود کم
پی امتحان چو سحر دَود به هوا رقم نزدی چرا
۹نتوان چو بیدل هرزهفن به هزار فتنه طرف شدن
نفسی ز آفت ما و من به در عدم نزدی چرا
۱۰