به خیالِ چشمِ که میزند قدحِ جنون، دلِ تنگ ما؟
که هزار میکده میدود، به رکابِ گردش رنگ ما
۱ به حضور زاویهٔ عدم، زدهایم بر در عافیت
که ز منت نفسِ کسی، نگدازد آتشِ سنگ ما
۲ به دل شکسته از این چمن زدهایم بالِ گذشتنی
که شتاب اگر همه خون شود، نرسد به گردِ درنگ ما
۳ کسی از طبیعتِ منفعل, به کدام شکوه طرف شود؟
نفس آبیارِ عرق مکن ز حدیثِ غیرت جنگ ما
۴ به فسونِ هستیِ بیخبر ز شکستِ شیشهٔ دل, حذر!
شب خون به خواب پری مبر ز فسانههای تُرنگ ما
۵ گهری ز هر دو جهان گران، شده خاک نسبت جسم و جان
سبکیم اینهمه کاین زمان به ترازو آمده سنگ ما
۶ ز دل فسرده به نالهای نرسید تابوتبِ نفس
ببرید ناخن مطرب از گرهِ بریشمِ چنگ ما
۷ سخن غرور جنوناثر، به زبان جرأت ماست تر
مژه بشکنی به رهِ نظر، پر اگر دهی به خدنگ ما
۸چه فسانهٔ ازل و ابد، چه املطرازی حرص و کد
به هزار سلسله میکِشد، سرِ طرهٔ تو ز چنگ ما
۹ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشود گران
که رود ز یاد تو خودبهخود چو نفس ز آینه، زنگِ ما
۱۰