در بیزری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
هرچند آستین گره آرد، جبین گشا
۱از سایلان، دریغ نشاید تبسمت
گیرم کفت تهیست، لب آفرین گشا
۲آب حیات جوی جسد، جوهر سخاست
راه تراوشی چو ظروف گلین گشا
۳منعم اگر به تنگی خلق است ناز جاه
چیندارتر ز نقش نگین، آستین گشا
۴گر لذت از مآل حلاوت نبردهای
باری ز اشک شمع سر انگبین گشا
۵افسانههای بیژن و رستم، به طاق نه
گر مرد قدرتی، دلت از بند کین گشا
۶حیف است طبع مرد ز غیبت قفا خورد
یاران حذر کنید ز حیز سرینگشا
۷باغ و بهار، بستهٔ سیر تغافلیست
مژگان به هم نه و نظر دوربین گشا
۸از نقب سنگ، نقش نگین فتح باب یافت
ای نامجو! تو هم ره زیرِ زمین گشا
۹تحقیق هر قدر دهدت مهلت نفس
گوهر به سوزن نگه واپسین گشا
۱۰بیدل به هرچه عزم کنی، وصل مقصد است
اینجا نشانههاست، تو شست از کمین گشا
۱۱