عقل را مپسند با عشق جنونپرور طرف
بیخبرتا چند سازی پنبه با اخگر طرف
۱کلفت جاوید پستیهای فطرت توأماند
از جبین سایه کم گردد سیاهی برطرف
۲از دل تنها توان بر قلب محشر تاختن
لیک نتوان گشت با یک دل ز صد لشکر طرف
۳هرزهگو را قابل صحبت نگیری زینهار
عاقبت خون گشت اگر گشتی به دردسر طرف
۴ناتوانان ایمنند از رنج آفتهای دهر
تیغ کمتر میشود با پیکر لاغر طرف
۵تا نفس باقیست ممکن نیست ایمن زیستن
چون گلوی شمع باید بود با خنجر طرف
۶نالهٔ ما بر نیاید با تغافلهای ناز
سعی خاموشی مگر باشد به گوش کر طرف
۷جز تبسم با لب او هیچکس را تاب نیست
موج میباید که گردد با خط ساغر طرف
۸ای بهشت آرزو بر چشم گریان رحمتی
کردهاند این قطرهٔ خون را به صد گوهر طرف
۹سایه را از هیچکس اندیشهٔ تعظیم نیست
ناتوانی عالمی دارد تکلف بر طرف
۱۰بوی گل با نالهٔ بلبل وداع آماده است
خیر باد دوستانم داغ کرد از هر طرف
۱۱هیچکس سودی نبرد از انتظار مدعا
تا نشد چشم طمع با حلقههای در طرف
۱۲شور امکان بر نیاید با دل آسودگان
جوش دریا نیست با جمعیت گوهر طرف
۱۳تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن
یک قلم نور است چون شد دود آتش بر طرف
۱۴