گاه موج اشک و گاهی گرد افغانست دل
روزگاری شد به کار عشق حیرانست دل
۱سودن دست است یکسر آمد و رفت نفس
میشود روشن که از هستی پشیمانست دل
۲خلق ازین اشغال تعمیری که در بنیاد اوست
بام و در میفهمد و غافل که ویرانست دل
۳فکر هستی جز کمین رفتن از خود هیچ نیست
دامن بر چیدهٔ چندین گریبانست دل
۴پاس ناموس حیا ناچار باید داشتن
چشم گر وا میکنی عیب نمایانست دل
۵حسن مطلق بینیاز از احتمالات دوییست
وهم میداند که از آیینه دارانست دل
۶دیدهٔ یعقوب و بوی یوسف اینجا حاضر است
در وصال هجر مجبوریم کنعانست دل
۷راه ناپیدا و جستوجو پر افشان هوس
گرد مجنون تاکجا تازد بیابانست دل
۸با همه آزادی از الفت گریبان میدریم
درکجا نالد نفس زین غمکه زندانست دل
۹حسن میآید برون تا حشر در رنگ نقاب
از تکلّف هر چه میپوشیم عریانست دل
۱۰مفت موهومی شمر بیدل طفیل زیستن
در خیالآباد خود روزی دو مهمانست دل
۱۱