بسکه افتادهست باغ آبرو نایاب گل
ذوق عشرت آبگردد تا کند مهتاب گل
۱زبن طلسم رنگ و بو سامان آزادی کنید
نیست اینجا غیر دامن چیدن از اسباب گل
۲هرزهگویی چند؟ لختی گرد خود گردیدنی
شاخسار موج هم میبندد ازگرداب گل
۳هرکجا شمع جمال او نباشد جلوهگر
دیدهها تا جام صهبا دارد از مهتاب گل
۴بسکه خوبان از جمالت غرق خجلت مردهاند
در چمن مشکل اگر آید به روی آب گل
۵از صلای ساغر چشم فرنگی مشربت
بر لب زاهدکند خمیازه تا محرابگل
۶نوبهاری هست مفت عشرت ای سوداییان
رشتهٔ ساز جنون را میشود مضراب گل
۷مست خاک ما کمینگاه بهار حیرتست
بعد ازبن خواهد فشاند در ره احباب گل
۸راحت ما را همان پرواز بالین پر است
در نقاب اضطراب رنگ دارد خواب گل
۹در همه اوقات پاس حال باید داشتن
ننگ هشیاریست کز مستان کند آداب گل
۱۰شوخی اظهار آخر با مزاج ما نساخت
آتشی در طبع رنگ است و ندارد تاب گل
۱۱عمرها شد شوخی دیده خرامی کردهام
میکند از چشم من بیدل همان سیماب گل
۱۲