ز من عمریست میگردد جدا دل
ندانم با که گردید آشنا دل
۱ز حرف عشق خارا میگدازد
من و رازیکه نتوانگفت با دل
۲به فکر ناوک ابروکمانی
چو پیکانم گره از سینه تا دل
۳به امید پری مینا پرستیم
ز شوقت کرد بر ما نازها دل
۴نفس آیینه را زنگار یأس است
ز هستی باخت امید صفا دل
۵به رنگ لاله نقد دیگرم نیست
مگر از داغ خواهد خونبها دل
۶تپشگمکرده اشکی ناتوان چشم
گره بالیده آهی نارسا دل
۷ثباتی نیست بنیاد نفس را
حباب ما چه بندد بر هوا دل
۸مزن ای بیخبر لاف محبت
مبادا آب گردد از حیا دل
۹در آن معرض که جوشد شور محشر
قیامت هم تو خواهی بود با دل
۱۰حریفان از نشان من مپرسید
خیالی داشتم گم گشت با دل
۱۱فسردن بیدل از بیدردیام نیست
چو موج گوهرم در زیر پا دل
۱۲