عروج همتی در کار دارم
همه گر سایهام دیوار دارم
۱غبارم آشیان حسرت اوست
چمن درگوشهٔ دستار دارم
۲نفس بیتابی دل میشمارد
هجوم سبحه در زنار دارم
۳نگاهی تا به مژگان میرسانم
ز خود رفتن همین مقدار دارم
۴مپرس از انفعال ساز غفلت
ز هستی آنچه دارم عار دارم
۵چو شمعم چاره غیر سوختن نیست
به سر آتش، ته پا خار دارم
۶به خود میلرزم از تمهید آرام
چوگردون سقف بی دیوار دارم
۷تظلم قابل فریادرس نیست
طنین پشه در کهسار دارم
۸ازین یک مشت خاک باد برده
به دوش هر دو عالم بار دارم
۹دگر ای نامه پهلویم مگردان
که پهلوی دل بیمار دارم
۱۰به حیرت میروم آیینه بر دوش
سفارش نامهٔ دیدار دارم
۱۱به چشمم توتیا مفروش بیدل
که من با خاک پایی کار دارم
۱۲