ازکتاب آرزو بابی دگر نگشودهام
همچو آه بیدلان سطری به خون آلودهام
۱موج را قرب محیط از فهم معنی دور داشت
قدردان خود نیام از بسکه با خود بودهام
۲بیدماغی نشئهٔ اظهارم اما بستهاند
یک جهان تمثال بر آیینهٔ ننمودهام
۳گر چراغ فطرت من پرتو آرایی کند
میشود روشن سواد آفتاب از دودهام
۴دادهام از دست دامان گلی کز حسرتش
رنگ گردیدهست هر گه دست بر هم سودهام
۵در عدم هم شغل هستی خاک من آوارگیست
تا کجا منزل کند گرد هوا فرسودهام
۶بر چه امید است یارب اینقدر جان کندنم
من که خجلت مزدتر از کار نافرمودهام
۷نی به دنیا نسبتی دارم نه با عقبا رهی
ناامیدی در بغل چون کوشش بیهودهام
۸اینقدر یارب پر طاووس بالینم که کرد
بستهام صد چشم اما یک مژه نغنودهام
۹دستگاه نقد هر چیز از وفور جنس اوست
خاک بر سرکرده باشم گر به خویش افزودهام
۱۰بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواه
اخگری در دامن فرسودگی آسودهام
۱۱