برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام
جوهر آیینه یعنی موی آتش دیدهام
۱نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاست
چون سحر عمریست خود را با نفس دزدیدهام
۲هرقدر پر میزنم پرواز محو بیخودیست
از کجا یارب عنان رنگ گردانیدهام؟
۳تا ابد میبایدم خط بر شکست دل کشید
در غبار موی چینی چون صدا لغزیدهام
۴جز ندامت چارهٔ دردسر اسباب نیست
صندلانشای کفِ دستِ بههمساییدهام
۵محو گردد کاش از آیینهام نقش کمال
کز صفا تا جوهرم باقیست، دامن چیدهام
۶صورت پیدایی و پنهانی سازم یکیست
هرکجایم، چون صدا عریانیی پوشیدهام
۷زندگی یارب تماشاخانهٔ دیدار کیست؟
گلفروش صد چمن تعبیر خوابی دیدهام
۸غیر را در خلوت تحقیق معنی بار نیست
جز به گوش گل، صدای بوی گل نشنیدهام
۹صد قیامت رفته باشد تا ز خود یابم خبر
قاصدم، لیک از جهان ناز برگردیدهام
۱۰پا به خاکم زن که مژگان غبارم وا شود
گر تو بیدارم نسازی، تا ابد خوابیدهام
۱۱بیدل، از بیدستوپاییهای من غافل مباش
چون ضعیفی، گوشمال گردن بالیدهام
۱۲