بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بودهام
همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سودهام
۱چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم بود
دوش هرکس زیر باری رفت من فرسودهام
۲در خیالت حسرتی دارم به روی کاروبس
همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندودهام
۳روزگار بی تمیزی خوش که مانند نگاه
میروم از خویش و میدانم همان آسودهام
۴سودها مزد زیان من که چون مینای می
هر چه از خودکاستم بر بیخودی افزودهام
۵بستهام چشم از خود و سیر دو عالم میکنم
این چه پرواز است یارب در پر نگشودهام
۶گرچه قطع وادی امیدگامی هم نداشت
حسرت آگاهست از راهی که من پیمودهام
۷بسکه دارد پاس بیرنگی بهار هستیام
عمرها شد در لباس رنگم و ننمودهام
۸نیستم آگه چه دارد خلوت یکتاییاش
اینقدر دانمکه آنجا هم همین من بودهام
۹نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت
صندلی در پرده دارد دست بر هم سودهام
۱۰