صورتِ وهمِ به هستی متهم، داریم ما
چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما
۱محمل ما چون جرس، دوش تپشهای دل است
شوق پندارد در این وادی قدم داریم ما
۲آنقدَر فرصتکمین قطع الفتها نهایم
عمر صبحیم، از نفس تیغِ دو دم داریم ما
۳میتوان از پیکر ما یک جهان محراب ریخت
همچو ابرو هر سر مو وقف خم داریم ما
۴دل متاعی نیست کز دستش توان انداختن
گر همه خون نقش بندد، مغتنم داریم ما
۵شوخچشمی رنج استسقاءِ ارباب حیاست
هرقدر نظّاره میبالد، ورم داریم ما
۶گر به خود سازد کسی، سیر و سفر در کار نیست
اینکه هرسو میرویم، از خویش رَم داریم ما
۷رنگها دارد بهارِ عالمِ بیرنگِ عشق
حسن اگر خواهد دویی، آیینه هم داریم ما
۸حیرت ما حسن را افسون مشق جلوههاست
همچو آیینه بیاضی خوشقلم داریم ما
۹گر نباشد اشک، خجلت هم تلافی میکند
بهر عذر چشم تر، یک جبهه نم داریم ما
۱۰دیدهٔ حیران، سراغ هرچه خواهی میدهد
خلقی از خود رفته و نقش قدم داریم ما
۱۱چند باید بود زحمتپرور ناز امید؟
بیدل! از سامان نومیدی چه کم داریم ما؟
۱۲