چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما
یک مژه تا وا شود، صد دشت آغوشیم ما
۱حیرت ما از درشتیهای وضع عالم است
دهر تا کهسار شد آیینه میجوشیم ما
۲شمع فانوس حباب از ما منور کردهاند
روشنی داریم چندانی که خاموشیم ما
۳چشمبند غفلت هستی تماشاکردنیست
دهر شور محشر است و پنبه در گوشیم ما
۴ساز تشویش عدم از هستی ما میدمد
عافیت بیاضطرابی نیست، تا هوشیم ما
۵شعله گر دارد مقام عافیت خاکستر است
به که طاقتها به دست عجز بفروشیم ما
۶آمد و رفت نفس، پُر بیسبب افتاده است
کیست تا فهمد که از بهر چه میکوشیم ما؟
۷زندگی تنها وبال ما نشد ز اقبال عجز
نیستی هم بار تکلیف است تا دوشیم ما
۸احتیاط ظاهر امواج، عجز باطن است
بسکه میبالد شکست دل، زره پوشیم ما
۹راه مقصد جز به سعی ناله نتوان کرد طی
چون جرس، بیدرد هم ای کاش بخروشیم ما
۱۰چون نگه، صد مدعا از عجز ما بیپرده است
نیست فریادی به این شوخی که خاموشیم ما
۱۱یاد ما بیدل! وداعِ وهمِ هستی کردن است
تا خیالی در نظر داری، فراموشیم ما
۱۲