زین گلستان، درس دیدار که میخوانیم ما؟
اینقدَر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما
۱سنگ این کُهسار آسایش خیالی بیش نیست
از زمینگیری، همان آتش به دامانیم ما
۲عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد
چینفروش دامن صحرای امکانیم ما
۳سینهچاک غیرتیم، از ننگ همچشمی مپرس
هرکه بر رویت گشاید چشم، مژگانیم ما
۴در نفس آیینهٔ گرد سراغ ما گم است
نالهٔ حیرتخرامِ ناتوانانیم ما
۵غیر عریانی، لباسی نیست تا پوشد کسی
از خجالت، چون صدا، در خویش پنهانیم ما
۶هر نفس، باید عبث رسوای خودبینی شدن
تا نمیپوشیم چشم از خویش، عریانیم ما
۷مشت خاک ما، جنونزار دو عالم وحشت است
از رَم آهو چه میپرسی؟ بیابانیم ما
۸بیطواف نازش از خود رفتن ما هرزه است
رنگ میباید به گرد او بگردانیم ما
۹در تغافلخانهٔ ابروی او چین میکشیم
عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما
۱۰نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشد
چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما
۱۱هرکه خواهد شبههای از هستی ما واکشد
نامهٔ بیمطلب ننوشتهعنوانیم ما
۱۲نقش پا گل کردهایم اما در این عبرتسرا
هرکه در فکر عدم افتد، گریبانیم ما
۱۳چون نفس بیدل! نسیم بینشانرنگیم، لیک
رنگها پرواز دارد تا پرافشانیم ما
۱۴