غیر وحدت برنتابد همت عرفان ما
دامن خویش است چون صحرا گل دامان ما
۱شوق در بیدستوپایی نیست مأیوس طلب
چون قلم، سعی قدم میبالد از مژگان ما
۲معنی اظهار صبح از وحشت انشا کردهاند
نامهٔ آهیم، بیتابی همان عنوان ما
۳زین دبستان مصرع زلفی مسلسل خواندهایم
خامشی مشکل که گردد مقطع دیوان ما
۴وحشت ما زین چمن محملکش صد عبرت است
نشکند رنگی که چینش نیست در دامان ما
۵یار در آغوش و نام او نمیدانم که چیست
سادگی ختم است چون آیینه بر نسیان ما
۶در تپیدنگاه امکان، شوخی نظّارهایم
از غباری میتوان ره بست بر جولان ما
۷مدعا از دل به لب نگذشته، میسوزد نفس
اینقدَر دارد خموشی، آتش پنهان ما
۸مغتنم دار ای شرر! جولانگه آغوش سنگ
تنگی فرصت، بغل واکرده در میدان ما
۹جلوه در کار است و ما با خود قناعت کردهایم
به که بر روی تو باشد چشم ما حیران ما
۱۰بیدل! از حیرت زبان درد دل فهمیدنیست
آینه میپوشد امشب، نالهٔ عریان ما
۱۱