حیرتیم، اما به وحشتها همآغوشیم ما
همچو شبنم، با نسیم صبح همدوشیم ما
۱هستی موهوم ما، یک لب گشودن بیش نیست
چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما
۲شور این دریا، فسون اضطراب ما نشد
از صفای دل چو گوهر پنبه در گوشیم ما
۳خواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق
از نی مژگان خود چون چشم خس پوشیم ما
۴بحر هم نتواند از ما کرد رفع تشنگی
جوهریم، آب از دم شمشیر مینوشیم ما
۵گاه در چشم تر و گه بر مژه گاهی به خاک
همچو اشک ناامیدی، خانه بر دوشیم ما
۶شوخچشمی نیست کار ما به رنگ آینه
چون حیا، پیراهنی از عیب میپوشیم ما
۷چشمهٔ بیتابی اشکیم از توفان شوق
با نفس پر میزنیم و ناله میجوشیم ما
۸مرکز گوهر، برونگردِ خط گرداب نیست
هرکجا حرفی از آن لب سرزند، گوشیم ما
۹کی بود یارب که خوبان یاد این بیدل کنند؟
کز خیال خوشدلان چون غم فراموشیم ما
۱۰