پا به نومیدی شکست، آزادی دلخواه ما
گَرد چین دستی نزد بر دامن کوتاه ما
۱کوشش اشکیم، بر ما تهمت جولان مبند
تا به خاک از لغزش پا کاش باشد راه ما
۲چون حباب از کارگاه یأس میجوشیم و بس
جز شکست دل چه خواهد بود مزد آه ما؟
۳غفلت کمفرصتی میدان لاف کس مباد
در صف آتش علمدار است برگ کاه ما
۴صبح هستی، صورت چاک گریبان فناست
عمرها شد روز ما میجوشد از بیگاه ما
۵صرف نقصانیم، دیگر از کمال ما مپرس
عشق پر کردهست آغوش هلال از ماه ما
۶هر نفس کز جیب دل گل میکند، پیغام اوست
این رَسَن عمریست یوسف میکشد از چاه ما
۷جهل هم نیرنگ آگاهیست، اما فهم کو؟
ماسوا گر وارسی اسمیست از الله ما
۸پرتو اقبال رحمت بسکه عام افتاده است
نیست درویشی که باشد کلبهاش بی شاه ما
۹حلقهٔ پرگار گردون تا کجا خواهی شمرد؟
زین کچه بسیار دارد خاک بازیگاه ما
۱۰ دقت بسیار دارد، فهم اسرار عدم
چشم از عالم بپوشی، تا شوی آگاه ما
۱۱میرویم از خویش و همچون شمع پامال خودیم
عجز وا کردهست بیدل! بر سر ما راه ما
۱۲