گر چنین بالد ز طوف دامنت اجزای ما
بر سر ما سایه خواهدکرد سرتا پای ما
۱بینفس در ظلمتآباد عدم خوابیدهایم
شانه زنگیسو، سحر انشاکن از شبهایما
۲جهد ما مصروفیک سیرگریبان است وبس
غیر اینگرداب موجی نیست در دریای ما
۳برتن ما هیچ نتوان دوخت جزآزادگی
گرهمه سوزن دمد چون سروازاعضای ما
۴ماجرای بویگل نشنیده میباید شنید
ای هوستن زن، زبانغنچه است انشای ما
۵رنگی ازگلزار بیرنگی برون جوشیدهایم
از خرابات پری می میکشد مینای ما
۶یار در آغوش و سیرکعبه و دیر آرزوست
تا کجا رفتهست از خود شوق بیپروای ما
۷سعیهمت را ز بیمغزان چهمقدار آفتاست
هرکه راگردید سر، برلغزشی زد پای ما
۸دل مصفاکن، سراز وستعگه مشرب برآر
آینهصیقل زدنسیریست درصحرای ما
۹ششجهتهنگامهٔ امکان ز نفی ماپر است
رفتن از خود تا کجا خالی نماید جای ما
۱۰یک نفس بیدل سری باید نیاز جیبکرد
غیر مجنون نیستکس در خیمهٔ لیلای ما
۱۱