چندین مژه بنشست رگ خواب به چشمم
از خون شهید که زند آب به چشمم
۱کو آنقدر آبیکه در بن دشت جگرتاب
چون اشک کند یک مژه سیراب به چشمم
۲جز حیرت از انبوهی مژگان چه خروشد
یک تار نظر وین همه مضراب به چشمم
۳دور نگهی تا سر مژگان برساندم
گرداند حیا ساغرگرداب به چشمم
۴گر اطلس افلاک زند غوطه به مخمل
مشکل که برد صرفهای از خواب به چشمم
۵آیینهٔ تمثال، تعلق نپذیرد
سامان دو عالم کن و دریاب به چشمم
۶از دوش فکندم به یک انداز تغافل
بار مژه بود الفت اسباب به چشمم
۷بیروی توهرچند به عالم زنم آتش
صیقل نزند آینه مهتاب به چشمم
۸درکعبه به جوش آمدم از یاد نگاهت
کج کرد قدح صورت محراب به چشمم
۹غافل مشو از ضبط سرشک من بیدل
چون آبله آتش به دل است آب به چشمم
۱۰