از عزت و خواری نه امید است نه بیمم
منگوهر غلتان خودم اشک یتیمم
۱دل نیست بساطی که فضولی رسد آنجا
طور ادبم سرمهٔ آوازکلیمم
۲هرچند سر و برک متاع دگرم نیست
زین گرد نفس قافلهٔ ملک عظیمم
۳از نعمت بیخواست به کفران نتوان زد
محتاج نیام لیککریم استکریمم
۴از سایهٔ گم گشته مجویید سیاهی
شستندبه سر چشمهٔخورشید گلیمم
۵بالیدن من تا ندرد جامهٔ آفاق
باریکتر از ریشهٔ تحقیق جسیمم
۶چشمی نگشودمکه به زخمی نتپیدم
عمریست چو عبرت به همین کوچه مقیمم
۷با تیغ طرف گشتهام از دست سلامت
چون شمع به هر جا سر خویش است غنیمم
۸بیدرد سری نیست سحر نیز درین باغ
صندل به جبین میوزد از دور نسیمم
۹چون خوشهٔگندمچهدهمعرض تبسم
از خاک پیامآور دلهای دو نیمم
۱۰بیدل نیام امروز خجالتکش هستی
چون چرخ سر افکندهٔ ادوار قدیمم
۱۱