ببینم تاکیام آرَد جنون زین دامگه بیرون
پَری افشاندهام در رنگ یعنی میتپم در خون
۱بقدرِ هستی از بیاختیاری ساختم اما
به ذوق دانه و آب از قفس نتوان شدن ممنون
۲جنون عالم از گرد سحر بیپرده است اینجا
بقدرِ داغِ اختر پنبه سامان میکند گردون
۳تو و من عالمی را از حقیقت بیخبر دارد
زمانی گر نفس دزدی عبارت نیست جز مضمون
۴گشاد دل به آغوش تعلقها نمیسازد
چو صحرا وسعتم افکنده است از خانمان بیرون
۵جهانی را شهید بینیازی کردهام اما
طرب خونی ندارد تا کُنم رختِ هوس گلگون
۶چه امکان است سیل مرگ گرد حرص بنشاند
نرفت آخر به زیر خاک هم گنج از کف قارون
۷به خود صدعقده بستم تا به آزادی علم گشتم
به چندین سکته چون نی مصرعی را کردهام موزون
۸به بزم کبریا ما را چه امکان است پیدایی
مثال خاک نتوان دید در آیینهٔ گردون
۹سواد آگهی گر دیدهٔ هوشت کند روشن
به زیر خیمهٔ لیلی رو از موی سر مجنون
۱۰مباش ایمن ز لعل جانگداز گلرُخان بیدل
بلای جان بود چون با هم آمیزد می و افیون
۱۱