حیرت حسن که زد نشتر به چشم آینه
خشک میبینم رگ جوهر به چشم آینه
۱چارهٔ مخموری دیدار نتوان یافتن
دیدهام خمیازهٔ دیگر به چشم آینه
۲برق حیرت دستگاه جرات نظاره سوخت
تاب رویکیست آتشگر به چشم آینه
۳عجز بینش آشیان پرداز چندین جلوه است
بشکن ای نظاره بال و پر به چشم آینه
۴اینقدر گستاخ رویی دور از ساز حیاست
کاش مژگان بشکند جوهر به چشم آینه
۵صافی دل بر نمیدارد تمیز نیک و بد
گرد موهومیست خیروشربه چشم آینه
۶عرض حال خویش وقف بیتمیزیکردهام
دادهام رنگ خیالی گر به چشم آینه
۷نقش امکان در بهار حیرتم رنگی نبست
شستهام عمریست این دفتر به چشم آینه
۸گر همه وهم است بیداری، طرب مفت خیال
میکشد تمثال هم ساغر به چشم آینه
۹گرد عمر رفته هم از عالم دل جسته است
گر نفس پیگمکند بنگر به چشم آینه
۱۰رنج بینش بود بیدل هستی موهوم ما
مو شدیم از پیکر لاغر به چشم آینه
۱۱