خشم را آیینه پرداز ترحم کردهای
در نقاب چین پیشانی تبسم کردهای
۱هر سر مویت زبان التفاتی دیگر است
بسکه شوخی در خموشی هم تکلم کردهای
۲تا عرق از چهرهات خورشید ریز غیرتست
چرخ را یک دشت نقش پای انجم کردهای
۳عقدههای غنچهٔ دل بیگلاب اشک نیست
می به ساغر کن کزین انگور در خم کردهای
۴گوهر از تسلیم شد ایمن ز موج انقلاب
ساحل جمعیتی گر دست و پا گم کردهای
۵بر حدیث مدعی کافسانهٔ دردسر است
گر تغافل کردهای بر خود ترحم کردهای
۶ای خیالت غرق سودای جهان مختصر
قطرهای را بردهای جاییکه قلزم کردهای
۷موج اقبال تو در گرد عدم پر میزند
قلزمی اما برون از خود تلاطم کردهای
۸بیتکلف گر همینست اعتبارات جهان
کم ز حیوانی اگر تقلید مردم کردهای
۹معرفت کز اصطلاح ما و من جوشیده است
غفلتست اما تو آگاهی توهّم کردهای
۱۰این زمان عرض کمالت فکر آب و نان بس است
آدمیت داشتی در کار گندم کردهای
۱۱بحر امکان شوخی موج سرابی بیش نیست
دست از آبش تا نمیشویی تیمم کردهای
۱۲بستهای بیدل اگر بر خود زبان مدعی
عقربی را میتوانم گفت بی دم کردهای
۱۳