افسانهٔ وفایی اگر گوش کردهای
یادم کن آنقدر که فراموش کردهای
۱لعلتخموش و دل هوسانشای صد سؤال
آبم ز شرم چشمهٔ بیجوش کردهای
۲خیمازهٔ خیال تسلی کنار نیست
ای موج اختراع چه آغوش کردهای
۳دل نیست گوهری که به خاکش توان نهفت
آیینه است آنچه نمدپوش کردهای
۴موی سپید پنبهٔ گوش کسی مباد
در خواب، سیر صبح بناگوش کردهای
۵لغزیده برجهات پریشاننگاهیت
خطی دگر شد آنچه تو مغشوش کردهای
۶جزو هم چون حباب ندانم چه بار داشت
خم گشتنی که آبلهٔ دوش کردهای
۷گر شغل هستی تو همین سعی نیستی است
امروز خواهی آنچه کنی دوش کردهای
۸زین بیش و کم نفس به تخیل شمرده گیر
فرداست کاین حساب فراموش کردهای
۹تصویر شمع، محرم سوز و گداز نیست
در ساغرت می است که کم نوش کردهای
۱۰بیدل دلت به نور حضوری نبرد راه
ای بیخبر چراغ که خاموش کردهای
۱۱