چون صبح دارم از چمنی رنگ جستهای
گرد شکستهای به هوا نقش بستهای
۱گل کردهای ز مصرع برجستهٔ نفس
یک سکته در دماغ تامل نشستهای
۲خون میخورم ز درد دل و دم نمیزنم
ترسم بنالد آبله در پا شکستهای
۳چون من ندارد آینه دار بساط رنگ
شیرازهٔ مژه به تحیر گسستهای
۴نیگرد محملیست درین دشت و نی جرس
میبالد از هوس دل بیداد خستهای
۵گردون چه جامها که به گردش نداشتهست
بر دستگاه شیشهٔ گردن شکستهای
۶آشفتگی به هیات ما میخورد قسم
کم بسته روزگار به این رنگ دستهای
۷صیاد پرفشانی اوقات فرصتم
نخجیرهاست هر نفس از خویش رستهای
۸بیدل نمیتوان همه دم زیر آسمان
سرکوفتن به هاون گم کرده دستهای
۹