خلقیست محو خود به تماشای آینه
من نیز داغم از ید بیضای آینه
۱بیچاره دل چه خون که ز هستی نمیخورد
تنگ است از نفس همهجا، جای آینه
۲در عالمی که حسن ز تمثال ننگ داشت
ما دل گداختیم به سودای آینه
۳تاکی دل از فضولی حرصت الم کشد
زنگار نیستی مکن ایذای آینه
۴آنجا که دل طربکدهٔ عرض نازهاست
خوبان چرا کنند تمنای آینه
۵دل در حضور صافی خود نشئهٔ رساست
حیرت بس است بادهٔ مینای آینه
۶آفاق شور ظاهر و مظهر گرفته است
کو حیرتی که گرم کند جای آینه
۷آنجا که صیقل آینهدار تغافلست
پیداست تیرهروزی اجزای آینه
۸عمریست از امید دلی نقش بستهایم
گر حسن کم نگاه فتد وای آینه
۹الفت سراغ جلوه به جایی نمیرسد
حیرت دویده است به پهنای آینه
۱۰از محو جلوه طاقت رفتار بردهاند
دستی به سر گرفته کف پای آینه
۱۱بیدل شویم تا نکشد دامن هوس
خودبینیی که هست در ایمای اینه
۱۲