هوس نماند ز بس عشق آن نگارم سوخت
خوشم که شعلهٔ این شمع خارخارم سوخت
۱به بزم یار جنون کردم ای ادب معذور
سپند سوخت به وجدی که اختیارم سوخت
۲چو موم دوریام از جلوهگاه شهد وصال
اشارهایست که باید جدا ز یارم سوخت
۳بهار بیثمری جمله باب سوختن است
خیال مصلحتاندیشی چنارم سوخت
۴چو شمع کشته نرفتم به داغ مِنت غیر
فتیلهٔ نفَسی بود بر مزارم سوخت
۵سرشک هر مژه اندازش آن سوی نظر است
شررعنانی این طفل نیسوارم سوخت
۶طلسم آگهیام بوتهٔ گداز خود است
فروغ دیدهٔ بیدار شمعوارم سوخت
۷نسیمی از چمن صیدگاه عشق وزید
کبابِ کیست ندانم، دلِ شکارم سوخت
۸هوای وصل به خاک سیه نشاند مرا
به رنگ داغ جنون نکهت بهارم سوخت
۹هنوز از کف خاکسترم اثر باقیست
گداز عشق چه مقدار شرمسارم سوخت
۱۰دلی ز پهلوی داغم ندید گرمی شوق
محبت تو ندانم پی چه کارم سوخت
۱۱دگر مپرس ز تاثیر آه بیاثرم
به آتشی که ندارد هزاربارَم سوخت
۱۲غبار دشت محبت سراغ غیر نداشت
به برق جلوه او هر که شد دچارم سوخت
۱۳مباد شام کسی محرم سحر بیدل
دماغ نشئه در اندیشهٔ خمارم سوخت
۱۴