آن شعلهکه در دل شرر عشق وهوس ریخت
گرد نفسی بودکه رنگ همهکس ریخت
۱صد دشت ز خویش آن طرفم ازتپش دل
شمع رهگمگشتگیام سعی جرس ریخت
۲فریادکه نقشی ندمانید حبابم
تا دم زدم این آینه ازتاب نفس ریخت
۳صدخلد حلاوت پی پرواز هوس رفت
شیرینی جانم همه درراه مگس ریخت
۴شرمندهٔ صیاد خودم چون نفس صبح
کزنیم تپشگرد من ازچاک قفس ریخت
۵معموری بنیاد جسد بر سر هیچ است
آتشکدهها رنگ بناییستکه خس ریخت
۶هم قافلهٔ -سیرت سرشار نگاهیم
گرد ره ما سرمه به آواز جرس ریخت
۷برداشتن ازکوی توام صرفه ندارد
خوهدکفخاکمبهسر و چشمعسس ریخت
۸در خانه همان بار به دوشم چه توانکرد
معمار ازل رنگ بنایم ز نفس ریخت
۹درس ورق عجز من امروز روانیست
رنگم بهرهت ساز قدمکرد ز بس ریخت
۱۰غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل
خونیست درینپردهکه باید به هوس ریخت
۱۱