بعد مرگم شامنومیدی سحرآورده است
خاکگردیدن غباری در نظر آورده است
۱در محبت آرزوی بستر و بالینکراست
چشم عاشق جای مژگان نیشترآورده است
۲طاقتیکو تا توانگشتن حریف بار درد
کوه هم تا ناله برداردکمر آورده است
۳کشتی چشممکه حیرت بادبان شوق اوست
تا به خود جنبد محیطی ازگهرآورده است
۴زین قلمرو چون سحرپیش از دمیدن رفتهایم
اینقدرها هم نفس از ما خبرآورده است
۵جوش دردیکوکه مژگان هم نمیپیداکند
کوشش ما قطره خونی تا جگرآورده است
۶صد چمن عشرت به فتراک تپیدن بستهایم
حلقهٔ دامکه ما را در نظر آورده است
۷ابتدا و انتها در سوختن گم کردهایم
هرچه دارد شمع از هستی به سر آورده است
۸ششجهت یکصید تسلیمدل بیآرزوست
ضبط آغوشم جهانی را برآورده است
۹شور اشکم بیدل از طرزکلامش آرمید
بهر این طفلان لبشگویی شکر آورده است
۱۰