واژگونی بسکه با وضعم قرینکردیده است
سرنوشتم نیز چون نقش نگین گردیده است
۱عمرها شد چون نگاه دیده آیینهام
حیرت دیدار حصن آهنین گردیده است
۲داشتم چون صبح گیر و دار شور محشری
کز غم کم فرصتی آه حزین گردیده است
۳هیچ وضعی همچو آرامیدگی مقبول نیست
شعله هم از داغ گشتن دلنشین گردیده است
۴گر به نرمی خو کند طبعت حلاوت صید تست
هرکجا مومیست دام انگبین گردیده است
۵بیمحابا از سر افتادگان نتوان گذشت
خاک ازیک نقش پا صد جبهه چین گردیده است
۶همچو موج از تهمت دام تعلق فارغیم
دامن ما را شکست رنگ چین گردیده است
۷فرش همواریست هرگه ماه میگردد هلال
درکمال، اکثر رک گردن جبین گردیده است
۸جلوهٔ هستی غنیمتدان کهفرصتبیش نیست
حسن اینجا یک نگه آیینهبین گردیده است
۹بیدل از بی دستگاهی سرنگون خجلتیم
دست ما از بس تهی شد آستینگردیده است
۱۰