عالمی را بیزبانیهای من پوشیده است
شمع خاموش انجمنها در نفس دزدیده است
۱بسکه از شرم تماشایت به خود پیچیده است
عکس در آیینه ینهان چون نگه در دیده است
۲از سپند من زبان شکوه نتوان یافتن
اینقدر هم سوختن بر عجز من نالیده است
۳حلقهٔ زنجیر تصویرم مپرس از شیونم
نالهای دارم که جز گوشم کسی نشنیده است
۴دانه را نشو و نمای ریشه رسوا میکند
گر زبان درکام باشد راز دل پوشیده است
۵ناکجا انجامد آخر، ماجرای داغ دل
بر کباب خام سوزم اخگری چسبیده است
۶زندگی تعمیرش از سیل خرابی کردهاند
اینکه میگویی نفسگردی ز هم پاشیدهاست
۷ناتوانی بس بود بال و پر آزادیام
موج صدرنگ از شکست خویش دامن چیده است
۸کار سهلی نیست در هستی تماشای عدم
بر تحیر ناز دارد هر که ما را دیده است
۹دین و دنیا چیست تا از الفتش نتوان گذشت
پیشهمت این دو منزل یک ره خوابیده است
۱۰کلفتی از امتیاز زندگانی میکشیم
بر رخ آیینهٔ ما هم نفس پیچیده است
۱۱عمر ما بیدل به طوف کعبهٔ دلها گذشت
گرد چندین نقطه یک پرگار ما گردیده است
۱۲