تا حیرت خرام تو سامان دیده است
چندین قیامت از مژهام قد کشیده است
۱این ماو منکزاهل جهان سرکشیده است
از انفعال آدم و حوا دمیده است
۲آزادم از توهّم نیرنگ روزگار
طاووس این چمن ز خیالم پریده است
۳پرواز نکهت چمن بینشانیام
ذوق شکست بال به رنگمکشیده است
۴کو منزل و چه امنکه درکاروان شوق
آسودگی ز آبلهٔ پا رمیده است
۵پیچیده است بیخودیام دامن جهات
یعنی دماغگردش رنگ رسیده است
۶این انجمن جنونکدهٔ انتظارکیست
آیینه تا نفش شمرد دل رمیده است
۷ابروی یار بار تواضع نمیکشد
خم در بنای تیغ غرور خمیده است
۸ما و امید درگره بیبضاعتی
یکقطره خون دلیکه بهصدجا چکیده است
۹همچون شرر نیامده از خویش رفتهایم
سامان این بهار زگلهای چیده است
۱۰عشق غیوراگر به ستم ناز میکند
دل هم به خون شدن جگری آفریده است
۱۱بیدل به طبع آبلهٔ پا نهفتهایم
لغزیدنیکه بر دوجهان خطکشیده است
۱۲