بازم به دل نوید صفایی رسیده است
از پیشگاه آینه صبحی دمیده است
۱این صیدگاهکیستکه از جوشکشتگان
بسمل چو رنگ در جگر خون تپیده است
۲گل جام خود عبث به شکستن نمیدهد
صاف طرب به شیشهٔ رنگ پریده است
۳جرأتکجا و من زکجا لیک چاره نیست
نقاش دامن تو به دستم کشیده است
۴تا غنچهٔ تو بند قبا باز میکند
آغوشها چو صبحگریبان دریده است
۵غافل مباش از دل یأس انتخاب من
این قطره ازگداز دو عالم چکیده است
۶داغم ز رنگ عجزکه با آن فسردگی
بیمنت قدم به شکستن رسیده است
۷لیلی هنوز دام سرانجام میدهد
غافلکهگرد وادی مجنون رمیده است
۸هر دم چوگوهر ازگره خویش میرویم
پرواز حیرت انجمنان آرمیده است
۹صورت نگار انجمن بینیازیام
در ششجهت تغافلم آیینه چیده است
۱۰بیدل تجردم علمشان نیستیست
اینخامه خط بهصفحهٔ هستیکشیده است
۱۱