نمیدزدد کس از لذات کاهشآفرین خود را
فرو خوردهست شمع اینجا به ذوق انگبین خود را
۱به لبیک حرم ناقوس دِیر آهنگها دارد
در این محفل طرف دیدهست شک هم با یقین خود را
۲به همواری طریق صلح را چندی غنیمتدان
ز چنگ سبحه بر زنار پیچیدهست دین خود را
۳به این پا در رکابی چون شرر در سنگ اگر باشی
تصورکن همان چون خانه بر دوشان زین خود را
۴سخا و بخل وقف وسعت مقدور میباشد
برآوردهست دست اینجا به قدر آستین خود را
۵به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالی
به پستی متهم هرگز نمیداند زمین خود را
۶خیالآباد یکتایی قیامت عالمی دارد
که هرجا وارسی باید پرستیدن همین خود را
۷تغافل زن به هستی صیقل فطرت همینت بس
صفای آینهگر مدعا باشد مبین خود را
۸در این گلشن نباید خار دامان هوس بودن
گل آزادگی رنگی دگر دارد بچین خود را
۹خیال جانکنی ظلم است بر طبع سبکروحان
به چاه افکندهای چون نام از نقب نگین خود را
۱۰سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل
تو هم گر عافیتخواهی نهالین در جبین خود را
۱۱