ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست
که خودپرستی عالم، بهار یکتاییست
۱نه گلشنیست به پیش نظر، نه دشت و نه در
بلندی مژه ات منظر خودآراییست
۲بهار رمز ازل تا چه وقت گیرد رنگ
هنوز نغمهٔ نی تشنهٔ لب ناییست
۳مگر ز غیب برآییم تا عیان گردیم
ز خود نشان چه دهد قطرهای که دریاییست
۴ز ذات محض چه اسما که برنمیآییم
جهان وهم و گمان فطرت معماییست
۵دل از تکلف هستی جنوننمایی کرد
نفس در آینه رنگ بهار سودایی ست
۶به بزم وصل جنون ناگزیر عشق افتاد
ز منع بلبل ادب کن بهار سودایی ست
۷کس به ستر عیوب نفس چه چاره کند
غبار نیستی آیینهایم و رسواییست
۸لطافتیست به طبع درشتی آفاق
مقیم پرده سنگ انتظار میناییست
۹شکست بام و دری چند میکند فریاد
که از هوا بهدر آیید خانه صحراییست
۱۰به عرض نیم نفس کس چه گردن افرازد
حباب ما عرق انفعال پیدایی ست
۱۱تو هم دری چو شرر واکن و ببند، بس است
به کارخانهٔ فرصت، عدم تماشایی ست
۱۲فتادهایم به راهت چو سایه جبهه به خاک
ز پش ما به تغافل زدن چه رعناییست
۱۳رعونتی به طبعت که چون غبار سحر
اگر به باد روی پیشت اوجپیماییست
۱۴تلاش کعبه و دیرت نمیرود بیدل
بهشت و دوزخخویشی خیال هرجایی ست
۱۵