همت من از نشان جاه چون ناوک گذشت
زین نگین نامم نگاهی بود کز عینک گذشت
۱طبع دون کاش از نشاط دهر گردد منفعل
نیست بر عصمت حرج گر لولی از تنبک گذشت
۲همتی میباید اسباب تعلق هیچ نیست
برنمیآید دو عالم با جنون یک گذشت
۳در مزاج خاک این وادی قیامت کشتهاند
پای ما مجروح و باید از تل آهک گذشت
۴هیچکس حیران تدبیر شکست دل مباد
موی چینی هرکجا خطش دمید از حک گذشت
۵چون شرار کاغذ آخر از نگاه گرم او
بر بنای ما قیامت سیلی از چشمم گذشت
۶حسرت عشاق و بیداد نگاهش عالمیست
بر یکی هم گر رسید این ناوک از هر یک گذشت
۷ننگ تحقیق است تفتیشی که دارد فهم خلق
در تأمل هرکه واماند از یقین بیشک گذشت
۸خیرهبینی لازم طبع درشت افتاده است
کم تواند چشم تنگ از طینت ازبک گذشت
۹کاش زاهد جام گیرد کز تمسخر وارهد
بیتکلف عمر این بیچاره در تیزک گذشت
۱۰صحبت واعظ بهغیر از دردسر چیزی نداشت
آرمیدن مفت خاموشی کز این مردک گذشت
۱۱فضلحق وافیست بیدل از فنا غمگین مباش
عمر باطل بود اگر بسیار و گر اندک گذشت
۱۲